تبليغاتX
قطعه ی مرگ _ بلوک رهایی _ شماره ی هنر
art works & words
    چه هوده
باری خلایق که اندیشه هم بزایند
چه هوده
انسان تف مالی کف دست زه دگی
یا همان زنا دگی
آوارگی
با فن دگی
باربندگی
یار دندگی
و گی
وگی

ره آ 87623
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
آ زاد آزاد آزاد مازاد آمد آدم مازآدم به لجن بسترهای آبستن گناه دو طرفه و شرم نکردن از بی طرفی آزاد به لجنآبستن آزاد خطه ی ممکن ها هنوز آباد نشده ست نا ممکن ها خوانا ترند و من انسان نجیب جانشین آقای خدا با کروات چاقو چنگال اتو شده عجیب پای منقل بریان ماهیچه های از استخوان کشته هستم خط ممکنآباد بشرم و کاکل زهرم کابل قاموسم ناموس نوردی و بچه دزدی کباب غیرت و هویت کبریت شر کاکل زهر ملودرام سردرگم هستی فقط عشق را کم دارد وزمین هر روز به پای روزه ی بی افطار تمدن کوچکتر می شود زمینروزه تا کشتی ناخداست پیداست نا بنوازید و بشورید کین گنبد هستی از دم رستی همه به مستی نواشورهرمستی بی تعارف سگ نگهبان تاریخ شدیم خوب گاز می گیریم خوب بهانه به دد دانش می بریم اد و اتفال گلایه ها جنون در فیها خالدون دانشی کز تک تک تک سلولی ها طرد شده ست سگ نگه گازدان بس کنید..... آدم یعنی معنی ره آ 138744
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
قفل شده
دک شده
بی گناه بغضی که حک شده
بی گناه
عمری که
سگ شده
اشک بی محور
گریه ام نمی گیرد
باور
اجالتی
ملتفتی
گاف رده یا ها

طلسم است
بسته است
های مرگ
های
به گاف تو دخیل بسته ام
دیه ی فسرده دلی که به چشم رحم نکرد
و ساکت
وجدان را
تسکین ترکیدگی زخم ها هم نبود
کسی

خشک سالی چشمان هیشمه گودخون افتاده ام
خشکی گریه میکنم
سد کرده است
تاول کویر
رود افسانه ای خروشانی را که روزگاری گریه پرت می کرد
مهار این سیلاب چگونه مهیا شد
گودخون سد

ره آ 138742
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
گم شو
خون در خفه
به دستان خودم
گریبانت را خواهم از هم شکافت
گمخون

به درک واصل شو
متکدی عشوه های توست زمین
و من
می کوبمت
می درمت
به گیسوان همیشه خیست چنگ انداخته
و دراز کش در خیابان هستی چون فاحشه ی مالنا
درک تو کو در

حالم خوش نیست
نه
خوشم که پندارم رجز موءجز خوانیست
چاووش خوانی مرگ ابتکار من است
و حواله دادمت
زندگی به خود زندگی
که از پریشی به پریشی گرایی

من صد غریبه
منادی صدایی غریبه ام
می شنوی
اما محل نمی دهی
گرگها آواز می خوانند
او
او
او
عقل موش ها فقط برای سوراخ ها می تپد
من صد غریبه غریبه ام

گوش ها تان را بگیرید
پس خوف لرزه های زن دگی
رعشه گاه ابدی ما شدست
به کلامی آغشته شدیم
پهناور پهن این کلام
پسخوفلرزن

منشی بد قواره اش جار نزد
فاحشگی بی چاره ست از گمنامی
نفرین شدم به اجاق گاز فر دار دوشیزه رستگار
با شمعدانی های دودکشیده وار
و دامن همیشه راز دارش
پنهان پتیاره گی هایش
آهسته آهسته بد گمانی رسوخ کرد
و لا لم کرد
ای ملال
رام نشدم
فقط
به سیس گفتنش
سیس س س س س س س س
سیر شدم


ر ه آ 87316
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 زور
نر
زورنرزن
سنجاق کندم
هم ببنددم
چشم از من بر ندار
زن
رجز خوان و بان و جان
به پستو نرفته بدنم
زن مدام مزاحمم
زن
پیش گوش ت
پیچم مزن
زن حب الدنیا
مرد حب الموءنث
دو
دایره ی بی وزن
دو
دایره ی جهت و جمع
دودایره نمی دانم چگونه در هم فرو
دو دایره ی مسخ
دوتابویره ی رستگاری در عروج تاریک عقربه ها
دو دایره ی ظلم به چاله و مچال
دو دایره
چهار در چهار هشت
زن
زمان زوزه ی دیدار
زن
نه ها یت حوصله برای دوزیدن وصله های دو جهان
زن
لشگر کش نبردی که هیچ نری را رو به مقاومت نیست
ملتفتیم
زن پرستی و نرمستی
این حادثه است
تا هست
زن منه ها

یک کجاست
دو چه راست
اشهد ان لا اله الا الموء نث است
اشهد ان الموءنث رسول الخلق است
حی علیالموء نث است
حی علی خیر العمل است
لا اله الا الموء نث است
این سرمایه ی مردمیست که مرد نیستند
و خدا راهم گر مونث بود پرده می دریدند
وانگاه که پشیمان شدند درمان شدند آنان که آن بودند به جز این


جزوه ی شیطان را ازته گرفتند و لی یا قطع شد
ره آ 8736
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 نمی خواهم همه چیز را بدادنم
بدانم
گور پوفی یوبوست
نیچه که چه
گواراست
فرآیند تف سر بالای هاپو فروید
سرنوشت زاویه ی کج دار بین
دیوث خاطرات چخ پوف
قصه ی کفر پز
فران سه بازک های مجازی
هندل کپل مستر های پسته خور
کوچ مارکو چلوخروشت
عطر مگس های عینک کلفت
پوتف چخه مارمگسکف

سیس
عدم
مقایسه نخوانده
معادله چرند و پند
صحیفه ی قلم دندان شکسته های مجادله پسند
سیمجدل

بالای منبری نشستم
محکم هه
لبیک یا اشهد
لعن علی عدوک یا موت
ری موو
منحکملبیک الموت
...


ره آ 8732
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
این کوچه ها
خیابان ها
مسافر پرستند
نه پناهنده می گیرند
و نه پناه گاه می شوند
فقط از دار دنیا میله های بلند دارد
شهربند

نکند صندلی ها جوان شده اند
نکند خانه ها گرم شده اند
نکند که خدا مرده ست
که هر پیر چیزی زباله ست
مدرنیته ی سنت

درد ی می کشم که معنی ندارد
جایی ندارد برای باز شدن
ترکیدن
انفجارها ی بزرگ
مرهون فرماند گان بزرگ
روسپی روح

بزک غم
گریه شده
بغض محتوای شکل شده
غمبزک

خائنم
اگر دیر بگویم
که جهان
مطب درد
که به درد درد غم هم نخورد
فاجعه از قلم افتاد
سوالم...
گسل درد
غم
مادردارد؟
.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 نزیکتر
نزدیکتر
آنقدر که عدسی کور شود
از این همه بینایی بکر

از گوش مثلثی ها
تا اقتباس عمیق شنیدن
در سرسماورترین سر سام های عالم
نگاه به کودک صدای خش خش بید و امید

از گربه ها یاد گرفتم که عیادت کنم
عبادت کنم
تک تک خانه ها را
صله رحم کنم مادر بزرگ های تنها را
و وحشی کنم
موشهایی را
که فقط جویدن سنگ را می شناسند

به عادت زشتم
افتخار می دهم که هر دست نشسته ای
نوازشم کند
تا رحم هنوز باشد

بخشندگی را می آموزم به لباسی که هرگز جیب هایش نبخشوده ست
و کلاهی که هرگز سر و ته نیافتاده ست
و می خورم از کاغذ های ساندویچی که برایم لطف می کنند
و شاید هم ایثار
می خورم و نگاه می کنم که نیش های زهر دارشان
لحضه ای انگار
خویش را نیش می زنند

وا پس می افتند
آن وقت که می غرم
از جا پرتاب می شوند
و با لنگه لنگه لکنت زده وحشت
به من زخم دشت

از گربه ها می آموزم
که قناعت کنم تنهایی را با سطل زباله
با نایلونهای سیاه
و گاه رو پیاده های ساکت و راکد
وباز
می آموزانم که پلشتی مال شماست

از گربه ها می آموزم
که بو بکشم
جای جای لرزه های اندام را
وبه غریبه مرز حرمت را
نشانی بدهم

از گربه ها می آموزم
که به شهر
فقط عادت کنم
از گربه ها می آموزم
که به آدم
فقط
 عادت کنم
از گربه ها می آموزم
که فقط زندگی را فقط
غارت کنم از بودن

از گربه ها می آموزم
که به سگ ها باج دهم
که فقط سگ باشم و بس
هاپ هاپیو
هاپ هاپیو
از گربه ها می آموزم
که فقط سگ باشم و بس
هاپ هاپیو
هاپ هاپیو
.......
و چنین شعر بنویسم
که فقط سگ باشد

ره آ 87218




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 نزیکتر
نزدیکتر
آنقدر که عدسی کور شود
از این همه بینایی بکر

از گوش مثلثی ها
تا اقتباس عمیق شنیدن
در سرسماورترین سر سام های عالم
نگاه به کودک صدای خش خش بید و امید

از گربه ها یاد گرفتم که عیادت کنم
عبادت کنم
تک تک خانه ها را
صله رحم کنم مادر بزرگ های تنها را
و وحشی کنم
موشهایی را
که فقط جویدن سنگ را می شناسند

به عادت زشتم
افتخار می دهم که هر دست نشسته ای
نوازشم کند
تا رحم هنوز باشد

بخشندگی را می آموزم به لباسی که هرگز جیب هایش نبخشوده ست
و کلاهی که هرگز سر و ته نیافتاده ست
و می خورم از کاغذ های ساندویچی که برایم لطف می کنند
و شاید هم ایثار
می خورم و نگاه می کنم که نیش های زهر دارشان
لحضه ای انگار
خویش را نیش می زنند

وا پس می افتند
آن وقت که می غرم
از جا پرتاب می شوند
و با لنگه لنگه لکنت زده وحشت
به من زخم دشت

از گربه ها می آموزم
که قناعت کنم تنهایی را با سطل زباله
با نایلونهای سیاه
و گاه رو پیاده های ساکت و راکد
وباز
می آموزانم که پلشتی مال شماست

از گربه ها می آموزم
که بو بکشم
جای جای لرزه های اندام را
وبه غریبه مرز حرمت را
نشانی بدهم

از گربه ها می آموزم
که به شهر
فقط عادت کنم
از گربه ها می آموزم
که به آدم
فقط
 عادت کنم
از گربه ها می آموزم
که فقط زندگی را فقط
غارت کنم از بودن

از گربه ها می آموزم
که به سگ ها باج دهم
که فقط سگ باشم و بس
هاپ هاپیو
هاپ هاپیو
از گربه ها می آموزم
که فقط سگ باشم و بس
هاپ هاپیو
هاپ هاپیو
.......
و چنین شعر بنویسم
که فقط سگ باشد

ره آ 87218
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 


عذر می خواهم
که آدمم
همانند شما

عذر می خواهم
که نفهمم و نفهم آفریده شدم
عذر می خواهم که آمدم
و ماندم هنوز

عذر می خواهم
که می نویسم
و شما نمی خوانید
عذر می خواهم
که نمی دانم کلمه حرمت دارد
و ننویسم جز برای خدای نوشتن
ونخراشم با قلم و حک نکنم زبانم را


عذر می خواهم
که صدایم بلند است
و حرف می زنم
از چیزی که برای شما حقیقت ندارد

عذر می خواهم
که می ترسانمتان
و شکلک در می آورم برایتان
همانند شیطان

عذر می خواهم
من کودنم و شما عاقل

عذر می خواهم
که جاهل شدم به دست خودم

عذر می خواهم
از اینکه هستم
و پستم


عذر می خواهم
که مرگ آمد
من گرفتارش شدم
و پیامبر شدم

عذر می خواهم
که خدایی هست
و نمازی هست
عذر می خواهم که دین هست

عذر می خواهم
که نمازهایم بی رکعت است

عذر می خواهم
مسلمانم
مسیحی ام
کلیمی ام
وبه بودیسم عشق می ورزم
در عین حال کافرم و
به کفر هم ایمان ندارم و
هیچ چیز همه چیز است و همه چیز هیچ چیز



عذر می خواهم
که یادم ندادند چگونه برای احساس خودنمایی کنم
و بدزدم مخ هنوز نشسته ی دختران حراجی ها را

عذر می خواهم
که سکوت واجب است
و شلوغی بالغ
گدایی حلال

عذر می خواهم
که مثل شما نمی خورم و
نمی کنم و
نمی اندیشم

عذر می خواهم
که تا21 سالگی نمی دانستم
که مرد فرو می رود در زن
تا من شوم از این ادرار شهوت

عذر می خواهم
پشکل وار افتادم از جایی که حفره ی اخراج است

عذر می خواهم
که گناهکارم
عذر می خواهم
غلط کردم
خوردم
که از شما بد گفتم
شما
مردمان

و بازغلط کردم
اگر گفتم خدا بی تقصیر است
غلط کردم

آدامس چسبیده به تورفتگی های عمیق مغز را فقط با خود مغز می توان متلاشی کرد.

ره آ 87217


+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 




 
شلیک کن
تپانچه ها برای خود آزاری آفریده شدند
مگر آنکه دیگر آزاری
میل داشته باشد

شلیک کن
شقیقه ی احساس را هدف بگیر
درست به جایی بزن که بودن را عرضه می کند
هستن را

خود آزاری
آگاهانه شکنجه دادن بودن است

زود باش تا کسی نیامده
و تپانچه صاحب پیدا نکرده
من پول خرید حتی یک فشنگ را هم ندارم

زخمی نکن
از چرخ ها بیزارم
از تخت بیمارستان متنفرم
از پرستار و پزشک
قد تمام درندگان وحشی دنیا می ترسم
تشنج را وام می گیرمت
جزام خشک وترت را با تمام ورم های تاول زده از پینه های چرک بسته ات
یک جا همه را به جان می خرم

فقط شلیک کن
به چشمانم
جایی که دیدن را هرگز دیگر نبیند
به گوشهایم
اصوات را در سکوت گم کنم
به دماغم
تا بوی صورتی زمین را با خود به گور نبرم
به دهانم
که از گفتن ها پرهیز را یاد نگرفت
به دستانم به پاهایم به همه جا یم
تا نفس
از دم و باز دم این جسد
از دیدنش
شنیدنش
بوئیدنش
گفتنش
رفتن و آمدنش
همانند الکتریسته ی کهکشانی
نور
بگریزد

افسوس که تپانچه خود کشی کرد
افسوس

ر ه آ 87210


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 






 

 
دور دستها را خیره خیره
چشم خیزمی گرفت برای دیدن
و نگران
می نگریست
آنچه را که به عمر ندیده است
ترس د ر حقیقت محض
و اضطراب دلداری می داد پوچی را

خلوت از جان می گریست
شلوغی در دم
هرلحظه جا ن نمی داد
و می پلاسید زشتی در زیبایی
زیبایی در زشتی

خدا نعره می زد
پاره می کرد حنجره را
جیغ
وهم هیجان

روح پشت جسم سنگر گرفته بود
هوا خنده گریه می کرد
معجزه ها آشفته می پراکندند
ظلم به ظالم خنجر می زد
نیکی به نیک

تباهی شعر زندگی می سرود
فلسفه دماغ فیلسوف را می شکست
تاریخ قرن ها را سر می زد
هنربه خیال خیانت می کرد

عدد خون زمان را می مکید
کلمه قیام می کرد درمکان

آتش
آب را خاموش می کرد
خاک
باد را مسخره

و مرگ
یک به یک می آمرزیدشان
و هیچ کس نمی دانست منجی همان مرگ است


ر ه آ8729
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
  










 
سنگین ترین سبک ها
به مقدار خلاصه می شوند
برایم
ترسم بنویسم
و طلسم شوم به ندیدن
چه کسی باور می کند
مهم نیست
مهم نیست
که دختر همسایه
که برای خاله بازی زنگ خانه ی ما را می زند
خاله ای که دق مزگی می زند حواسش

هنوز منتظر می مانم
تا تک نواده ی امکان
ایمان بیاوردم

می دانم و بودن
محکومیت من است
در دادگاه خانواده
زندگی هئیت منصفه
زندگی وکیل
زندگی قاضی
زندگی میزان
زندگی دستور
گرامر هستی در مکالمه فقط زبان دارد

مجددا می نویسم
ومی برم
خودم را
و تو شاهد هستی
تک تک ضربه های آقای اره را
که تفریح می کند مرا
متلاشی شدن و سمباده زدن
این تمام ارزش بودن

جدال سختی ست
با هیچ

پره ی زندگی
به بالم می گیرد
آنگاه پریدن می افتد
با سر به زمین می خورد
ضربه مغزی
کما
و تناسخ مجدد
در تنی دیگر
تکثیر از قاچ قاچ رسوب شده ی اجدادی که با بشکه تجلی دوباره یافتند


اشتباه نکردم که بزرگترین هنرمند دنیا منم
بی خیال می شوید آیا
تنگ نظران حتی نوشته های هله هوله بارم
شما مشکل دارید
به بیمارستان نروید
به خاک مراجعه کنید
شاید هم به مادرتان
جایی تکه ی شما افتاده است

های شما که حوصله را برای عنترها
نگاهداری می کنید
شپش خوش خوراکترین غذای شماست
الافی خود را به تقصیر دیگران منگنه می کنید
لوس ترین ها را
عشوه معتاد کرده است

خماری تنها معلم خوبم بود
که ارزش ها را بیرون از کلاس برایم تشریح کرد

به خواب
که نبرد همه جا حضور دارد
حتی درمعصوم وار ترین خلوت هایت
به خواب
منگ استاد نابغی ایست
و وهم همسرش نیز
عجله کن به خواب
به خواب
به خواب


ره آ8729
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 








 حکمت زندگی
فلسفه ی فربه
پرنوی اخاذی اساسی احساسی
پرنوی نوبه نو نوشده هرلحظه هر زمان
وبال گردن شکسته ی انس

آستین ها را تا سر بالا
و شکم ها را تا سر پایین
فرصت کپک زده ی زندگی همین حالا به پایان رسیده است
بر بزن از جناح همیشه بی جناح

شنبه پیشواز می رود شماره ها را
پس وازیم

پرنوی تمام اعیار پر
پر می شود پراز بی پری پر
مقدمه پیش از مقدمه
احساس قبل از احساس
زندگی در زندگی
پر می شوند و همچنان پر
پروار از پرنو ی خیس عرق کرده تنبل چسبیده از ترشح بزاق پیر زن خرفت زندگی
که در چند صد میلیاردمین زاد روز زندگی اش
هنوز حامله ست
و هنوز باکره

لیاقت هدر دادن زمان
کار ساده ایست
عقل مجرد از هر چیزی
مثال خوبیست
تخلیه چاه

شرح وتفسیر و سوال
قصه تاویل و تدبیر رجال
سوء ظن
ابهام سرگیجه ها
اعدام حقایق

بخت همیشه باز
اندیشه ی آدمی
به کسره میرود
هرگاه ضمه ی ذهنش
به فتحه بی آزار و رقیبش
شک کرد

بالا بودیم هیچ
پایین افتادیم هیچ
قصه ی ما راست بود
یا دروغ بود؟

پرنوی ما
هرگز به سر نمی رسد
هرگز

ره آ 8728



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 


جمع می کنم
تفریق می کنم
ضرب می کنم
تقسیم می کنم
نمی شود

سکسکه افتادم همه را در سکس
لغت چرب و نرم
بر سر زبان بلوغ زده هایم

به هوس می افتد انسان
درد را لذت بخشد
لذت بستن دار
به نفس شمار

خود بازی
خود رازی
و خود سازی
اندیشه ی بکر
وسوسه می کند هرکسی را که دمی لختی خویش را هم برنجاند
وبترساند باکرگی تن خویشتن را

ای قفس
نفس نفس
دقیقه ها
ز روی نمی رود
هوس هوس

به تو از خاطره ها
می کشد در ذهن قواره ها
و تو تشبیح می کنی
در آمده
بر آمده
سرآمده
آنچه تر آمده

اتو می کند دلم
زمان را
و تهی از هر لکاته ای می شوم
بهانه ها گاهی ترکیب احساسات را به هم می ریزند

و سکس
این بهانه ی عزیز
خداوندگار اول و آخر زمین
غایت می دهد آنچه را که هست
علوم

پرهیز کار می توان نشست و هل داد سایه ها را به اعما ق حجمه ها ی دالان صورتی ذهن
بزه

و شلاق فاحشگان را می خوریم برای لیسیدن زندگی
مکیدن زن انباشته های صورتک ها برای زندگی
و تفسیر صحیح مکان به زمان برای تو برای زندگی

سکس میش نیست
خود گرگ است

سکس می تند
می برد
می تپد هر جا که جهان حضور دارد

محصولات خدا
به سکس آزینند
و
و جز سکس و رنج و زندگی چیز دیگری نیست

همه را کشف کردم
همه را
می دانم که اگر فکری هست
خوانده ی تجاوز است
برعلیه سبزه های بی سرپرست پار کها
برعلیه پرپرنده ها
برعلیه صندلی ها
برعلیه علیه
.........
و سکس نخوابیدهست
قرنهاست
گمان می کنم
بیداری برای نخوابیدن لا لا یی می دهد
و فقط من و تو می خوابیم


رها8724






+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 الف های متنم
رفتند
و
هر بار که رفتند
هه را جا گذاشتند
هه ی بدون آ

بسیار سخت
ناممکن می شود
ممکن
ومن می کشم
بدون آ
هه را

این فلاکت را آگاهی ده
اگر دیدی سر راه
آ را

مرگ درود می رساند
به آ
مرگا که مرگم داد وباد

الهه ی آ
آقای آ
قربان
عزیزم در جستجوی توست
به تو محتاجم
هه را اجابت کن
که مرگم درد مرد

آ
آسان پی لغت ها نمی رود
آ
نماد خدایگان حرف هاست
به آ سوگند
که سوگند
که سوگند
که سوگوارآخرین آ
مرگ است
بی پناه
بی رمق
بی بی های بی

آ
نمایان
خویشت را
وقت تنگ است
نمایان
خویشت را
هیچ حرفی حریفت نیست
نمایان
ای آ


رها8723
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
ع
ش
ق
و هدایت کردیم شما را
به  عجز
و ناتوانی
در
عشق
 
برده می شوید
در نهایت
 ارتزاق
به زور هوس
شکم
شهوت

عشق در مدار بلندیها فلسفه را داد زد
و ریاضی متهم شد به زوجیت مفرد
وبی انتهایی فقط یک کلمه
و علوم سر تعظیم کردند
جز هنر
که هنوز نفرین می شود
و طلسم

آیه نازل شد
 "و نهراسید
از این مکعب سه گوش"
که بهر راحتی شما نازل کردیم

و سینه ها به سینه ها نقل می کردند:
اگر راه به جانب ما کج می کنید
بدانید که
من نیز از همین فتنه
به دام افتادم

حال همه دچاریم


این عشق خود کد خدایی دارد
و فقط بشر گرفتار نیست
که آسمان و زمین
کهکشان ها
سیارات و کرات
همه در جستجوی صنعت عشقند

رها8721
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
می زنم
و
محبت می کنم
زنا را
زن ها را

از زن ها گریزی نیست
جز زدن
برای من

زن پرستم
آفتاب پرست
که به هر نوری
زن
پنجره ای
توری
بستم
که
زن بور ها را نبینم
و وزن سیال زن ذهنم از هم نپاشد

زن ها بوی ذن می دهند
ذن در ظن
زمان
کوفته تر از موعد زن دریدگی
جایی ست که رمق را می توپد
جایی
مکان
زن ها مقدمه ی عشوه های مردانه اند
و عفونت زدایی در تکوین

شماره های زوجی که هرگز سر از فرد در نمی آورند
زن ها
به سگهای هار
بغ بغوی بقا تعارف می کنند

انگار که زنها نمی خواهند هیج وقت مرد شوند

گناهم را با وایتکس می خورم
که زن ها را چرا می زنم
شاید به خاطر اینکه دوستم داشته باشند
زن ها به مقدار
مقتدرند


رها87131
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
عجب
حقیقیتا

دچار فراموشی می شوی
و جبر خواندن را غلبه می دهی
بر کنش بی واکنش احساست
بی اختیار

هضم نامهای بسیار
حفظ برای لفظ
کلام در بلغورستان
دادستانی برای انشای خماری های همیشه

داستانی که به طول می رود
و عرض به پایین

هنوز با گرینویچ تنظیم می شویم
در پیچ هیچ
گیج می خوریم ومیج
.........

و غده ی کاجی
سرنگونت می کند
به پندارت هر چه می خواهی التماس کن
شاید بایدها هم دروغ را بفهمند

ملت ملتفت باز و ساز
بد گویی از آسانی ها
به سختی ها

نمک یددار می خورید
که مبادا
نخورده باشید

به حیوان زبان مرده قسم که گوشت شما حلال است
برای هر درنده
حتی جونده ها

نخاع کاری
با آب
وای
وای
وای
به عصیان ها هرزگی تا کی زندگی
که
عقل اصطکاک مهلک بشر است

منطقه قدرت در منطق
منتظر حادثه ست
که فلسفه نوشخوار کند
منت عقل است بر هفتاد و دو ملت
جیره خواری برای اثبات
انهدام
و افاده ی خاله خانم عینک ته استکانی ننه ملوک السادات پدرم عقل
در فاز دو هزار و هشتمین خودکشی زمین
بخاطر اعتیاد به مواد آلاینده و پالاینده
در آخر
خط تولید سرپوش کنترل نسلها

دگم تر از اعداد ریاضی چیست
و متهم تر از فیلسوف کیست

تبرئه می کنمت به خوار زندگی
کوچکی اشیاء
و بی گناهی ماهی ها
که بی اصل نسبی
ای غریبه
ای فرضیه
دسیسه ها هستند
جه باشی
و چه نباشی

بدرود ای نحس بلا گرد
بل باز شود این گره
با یک گره دیگر
در این کره
بدرود

رها 87130
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 تف بر روز تفتیش
تف
تف بر این تفریح
تف
که تو غنیمت می گیری
فقرم را
برای روز مبادا
تف
که میبینی
و میگیری
دستم را به بالا
و لگد می کنی
اسید می پاشی
و می شود صورتم
شبیه به عورتم

کار تو از زندانبانهای وحشی پارکها وخیابانها
که در پی هر ناموس
خطر متوجه می شوند
و مرسدس بنز می خرند
  سرسره گشت
به جای خرپر در به در گشت
...............
وحشیانه تر است

ترمز کن
و استتار
که سگهای امنیت بیدارند
و تا بیخ مسلحند به دندان های منفجره
.............
تف به تو که آب می ریزی و
آب
روزی
می شود
به جان
بدون نان

 و هی هفت تیر تف پاک
 بی بخار و سرد
های با توام چرا تیرهایت رمقی ندارند
 ولی  باز ببین
تف ناپاکی کجا ریخته می شود
تا به بول خود از نجاست پاکش کنی
بعد مرا هم بکش

و هی تپه ی همیشه بلند و سرازیری
خاطرم نیست که از کدامین قسمت ناهمواری هایت بالا رفتم
و پرت شدم
بزهکارم کردی با دست بندهایت
که فرار کردم
مثل قوچ وحشی
کوچ کردم و باز افتادم به دام
دام کامندگی

 و هنوز صدای ناله های تک سلول انفرادی ام را می شنوم
که به جای من
 ندبه می کند مرگ را
چه بسا
با گیوتین

 و حال موافقم
با سری تراشیده و
ریشی بلند
و
ردایی بسته به زیر شکم
صلیبم کنند
به گداخته ترین به علاوه

من می دانم
 در این قحطی
احتکار
هم این بار
کار تو بود
نه آن گماشته ی شاه  شهر گشتی ها
زندانگی
خلط برتو
 بلد غلط
زندگی



رها87128
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 شمایی که
شمایید
و
زندگی شما
 
همه بازیگر احساسید
گنجشگکای بی کارید
جیک وجیک
بعد
پر
اشی مشی هم نمی شوید
شما هرزه های بخت
شما نیزه های سخت
پدافند علوم زمینی در برابر علوم ورا
 
به افق سایه هاتان دمر خوابیده
عمود تناسل همیشه آماده است
قطر تو خالی
تزریق
تکثیر
و جسم هاتان پلاسیده
شما تاراج یک شبه ی شهوت
شولای شب فروشی مکاره
می
مکید
سر زانوهای همدیگر را
تا سیر شوید
از نئشه ی صبر وجدان
و چون که می دانید نسلها به شما واجبند
تا می توانید بطری های ترشح کرده را تا می توانید
در
هم
درون وبرون
 
مگر نیست که سلام به سلامت نوش و رو می پوشید
وسعت زنجیرهای به هم کینه شده
پی دو ساعتی تفریح
گلادیاتور می شوید
وحشی تر از وحشی
به توله کوتوله های خود هم رحم نمی کنید
سربازها خسته اند
کشور گشایی بس است
 
تانکرهای حقوق بشر
تانک
به خورد استخوانی ها می دهند
و شما بسازید
هرگاه حال می کنید
بشری برای محشربازی
 
رها 87127
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
 ولد زنا
نفرین برآن مردی
وان زنی
که همبستر شدند

آبستن زندگی را بستن
وجرم غرایض حیوانی را
چه کسی جستن



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
میگه میرم
آخرش در میرم

ازاین جا
به اونجا

میگه میرم
به سربازی
 باره کارت ورود
به خروج

میگه میرم
مهم نیست
تقدیر اینه
غمم نیست

میخوام دنیا رو نقاشی کنم
مجسمه ساز بشم
گیتارمو بندازم رو دوش
موسیقی خوب سوا کنم
دوزیست تورزیست

دست جی افمو بگیرم
ببوسمش
بنازمش
همونجا جا تو خیابون توی پارک توی اتوبوس
ریلکس ایسم

آخه چارش همینه
باید از اینجا برم
ویزا دستم بگیرم
اینجا هدر میرم
فرار تن ها پوزیسم

میخوام دوبی برم
کنسرت ابی
نه داریوش
نه گوگوش
روسریمو بردارمو
داد بزنم
برقصمو برقصونم
بابا دیجی زیسم


میخوام برم
دهلی نو
گاو
بودا رو بو کنم و
بالیوود 
کمی هم سبزه بشم
قاطی اونا بشم
صاحب ویجی ایسم

میخوام برم
رم
کالج نقاشی
رافائل که نه میکل آنجلو نه
 نه خود خدا بشم
سان داوینچی خیزم

لوور تو پاریس
با مونا و ریضا
مونالیزا
همین ریز وپیزا
یه کم فرآن سگ بشم
دی پورت لوماسی

دردم اینه
توکافه هاش
کاباره هاش
فقط همین
بگم
گیلاسو با شیشش قورت بدم
ندبدیدیسم


انگ تک در تو آلیسم ایونی ایرانی
در ولایت من
اینجا به قول مصور کارتون پرس پولیس
آدمایی که زندگی می کنن همه خرنو
اونایی که میرن آدمنو
اینه دست آخر مانیفست اول و آخر یه ایرونی کالچر پرست

87123
رها 








+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
خشونت لدنی
پای سگ هم پارس می کند


خشاب های اکسیده شده ی ذهن
تیما رت می کنند

خون زجه های زجر
عورت مردانه ی عمارت زندگی آب پاشی می کند
و باران رحمت می شود
برای بیوه گان

اسید می پراکند
تخم لیزری جسد ک
روبات
از فرای سرها
پشت ابرها
قارچ  رسمی معلق در فضا
تنه بدهوش کهربایی خاطره ها

سگ رگ مرگ عود می کند

وحشی ترین  غرور بشر را بشمار
دنده های   زنجیر شده  درهم
جمجمه های بدون درز
جزام استخوان های شکسته
و ورم چرک های ترکیده
بازگو می کنند درد هایی  را که می کشند و می کشند و می کشند
ولی افسوس  از درک

به تخمدان زندگی
نشان زده اند
با نعل افروخته  و داغ
بسوز و بساز
وداع
مرگ
وداع 
مرگ

سگ رگ مرگ عود می کند
 
ولی آیا تو سقط می کنی 
این جنین آبله را

گوشی نیست
خبر فاجعه را
فال بینی نیست
 بخت یاری هم نیست

دست بسته تنی تن بسته بسته گوش و دهان
انجمن سر ریزی فلاکت ها
مجلس نحس طاعون زده ها
طاغوت منم
جملگی طاغوت منم

رها87121



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
این که از قافله جا ماندن

در پی جان دادن و

پی هر نگاهی سر خم و

بیگاری

داستان من بدبختی ست که کتاب را لغت محض ندیدم و پی سکس واروتیک و پرنو نبودم و

انگلیسی بلد نبودم و

فرانسوی نخوندم و

ایتالیایی نپریدم

و

کالسکه سوار نشدم و

اسپرسو با پنیر کره مال شده هات چاکلتی تو دسر پیتزا کافه نخوردم

دم پیشخونش لم ندادم و

دانس نرفتم با دافای پا تا ناف  عور و سینه کپلی وکله دمر رفته تو دهن

اینا مایه ی آبرو ریزی و آب تو حوضی

 آره عزیز

داستان تشتک بازیاست

آب تو جوب رو کله با توپ زیر شاسی گل زدناست

نوشابه و کیک دست به کمر آروق زدن 

کارت بازی و تیله بازی و

پشت وانت تک زدن و

با دوچرخه صد چرخ زدن و

زنگ خونه ها رو ورق زدن

کاکل و پشت مو فر دادن و

به دخترا چشمک

آره عزیر مریض

این خر ماست که از بچگی دم نداشت

حکایت مودبانه ایست از دیروز که به امروز نشست و نقل کرد کره بچگی عتیق

حال لکنت  اعصاب می گیرم

فریاد می زنم در گوشی با جوشی که  درصورتم پی هر انفجاری این چنین خود می ترکد

من کاسه صبر هنرم سر آمده و سرشیر داده و خامه گرافیک از کجا آمده و لبنیات واق واق سگ پست مدرن

گلایه ها بسی جای شگفت که کور در گور هم می توان دید

 کرایه ی مال دزدی و نسیه ی  هنر به شرط چاقو

خدا رحم کند به نفرین

رها 87119

 

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
دامن گل منگلی

عین دنبه هوا خر کنای ایرلندی

یا گارسونای کافه هنرمندی

قصابای آب رنگی

دخترای مرغ جنگی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 

کسی چیزی گفت

یالا

بگید

نشنیدم

تکرار کن

یالا

همین حالا

ها

بال میخوای پرنده شی

باز می خوای شاپره شی

آسمون رو طاق بشی

ها

د بگو

ها

پول بدم آدم بشی

قاطی مفت خورا بشی

نئشه شی داد بزنی که شی

ها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
   


RAHA PHOTOS
سپیدی تخم چشمان را بنگر
و سیاهی مردمک
خیر و شری ست که به هم بافتند






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
زمان
کودکی را از تو نمی خواهم

پیری را به من بسپار
 عاشیقم کن
عاشیق
 عاشق موهای سپیدم
ابروان پر پشت لنگر انداخته
نیم خشکی صورت و
نیم اقیانوس سپید چشم

عاشق هرزگی های پیری ام
 
 



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) | 
میان کهکشانی
نامه هایت را شمل های بهشتی برایت پست میکنند
و تو
تنها وجود هستی
تنها

خدا شعر می نویسد
و تو
می خوانی

روزنامه روز مرگی کاوش ستاره هاست در حواس دو رقمی تو
و تو
می دانی

مردها راه می روند
و زنها صید صیاد نیستند

شرابت آماده ورسیده است
و تو می نوشی

بکرتا و اصیلا
و تو
شهوت می پوشی

نه دزدی هست
نه بده کاری
و نه زندانی

نه کفاشی هست
نه رمالی
ونه اربابی

دفع آفات از دم اول به مزرعه اش ریخته است

آسمان روشن است
رنگی متعلق به معلق ها
و زمین نیست
چیزی شبیه به گلبرک هاست زیر پایت
هوا فقط در تراوش تند و الک شده ی تغییر برای ذائقه ای که کور نمی شود
نیازی به دوش و سنگ پا و شامپو
شانه و تافت و روغن مو
حوله و آیینه و سشوار نیست

بهشت سرزمین طالبان
فرزند اول زندگی ست
دختری راستگو
درست کار
وفادار
و روحانی

همان که به طریقت مادرش
جذبه ها را می جست
و طعنه ها را می شمرد
آری همو بود که در سن 9 سالگی
به نیم دینش پیوست و شو گرفت

خوان طایفه ای که رعیت بدو سر سپرده اند تا پای جان ومال
هیبتی از غفلت مردگی در بر مریدانش

هموست
کآیه های ترس را می سرود
از جهنم
که پسر خلف مادر بود

به مرگ پیوست
تا پیله های در هم تنیده ی زندگی را بکند
آقای خود بود
وآقای خود ماند

مرگ به تو که هم جنسمی
و هم سایه ی از خدا نزدیکتر
سوگند یاد می کنم زندگی را از تن بدر کنم
جامه ی صورتی خواهرانه را
به همو سپردم که کام گام بر می دارد.

رها 86115



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) |