![]() |
![]() |
|
| art works & words |
|
این کوچه ها
خیابان ها مسافر پرستند نه پناهنده می گیرند و نه پناه گاه می شوند فقط از دار دنیا میله های بلند دارد شهربند نکند صندلی ها جوان شده اند نکند خانه ها گرم شده اند نکند که خدا مرده ست که هر پیر چیزی زباله ست مدرنیته ی سنت درد ی می کشم که معنی ندارد جایی ندارد برای باز شدن ترکیدن انفجارها ی بزرگ مرهون فرماند گان بزرگ روسپی روح بزک غم گریه شده بغض محتوای شکل شده غمبزک خائنم اگر دیر بگویم که جهان مطب درد که به درد درد غم هم نخورد فاجعه از قلم افتاد سوالم... گسل درد غم مادردارد؟ ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
نزیکتر
نزدیکتر آنقدر که عدسی کور شود از این همه بینایی بکر از گوش مثلثی ها تا اقتباس عمیق شنیدن در سرسماورترین سر سام های عالم نگاه به کودک صدای خش خش بید و امید از گربه ها یاد گرفتم که عیادت کنم عبادت کنم تک تک خانه ها را صله رحم کنم مادر بزرگ های تنها را و وحشی کنم موشهایی را که فقط جویدن سنگ را می شناسند به عادت زشتم افتخار می دهم که هر دست نشسته ای نوازشم کند تا رحم هنوز باشد بخشندگی را می آموزم به لباسی که هرگز جیب هایش نبخشوده ست و کلاهی که هرگز سر و ته نیافتاده ست و می خورم از کاغذ های ساندویچی که برایم لطف می کنند و شاید هم ایثار می خورم و نگاه می کنم که نیش های زهر دارشان لحضه ای انگار خویش را نیش می زنند وا پس می افتند آن وقت که می غرم از جا پرتاب می شوند و با لنگه لنگه لکنت زده وحشت به من زخم دشت از گربه ها می آموزم که قناعت کنم تنهایی را با سطل زباله با نایلونهای سیاه و گاه رو پیاده های ساکت و راکد وباز می آموزانم که پلشتی مال شماست از گربه ها می آموزم که بو بکشم جای جای لرزه های اندام را وبه غریبه مرز حرمت را نشانی بدهم از گربه ها می آموزم که به شهر فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که به آدم فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که فقط زندگی را فقط غارت کنم از بودن از گربه ها می آموزم که به سگ ها باج دهم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو از گربه ها می آموزم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو ....... و چنین شعر بنویسم که فقط سگ باشد ره آ 87218 ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
نزیکتر
نزدیکتر آنقدر که عدسی کور شود از این همه بینایی بکر از گوش مثلثی ها تا اقتباس عمیق شنیدن در سرسماورترین سر سام های عالم نگاه به کودک صدای خش خش بید و امید از گربه ها یاد گرفتم که عیادت کنم عبادت کنم تک تک خانه ها را صله رحم کنم مادر بزرگ های تنها را و وحشی کنم موشهایی را که فقط جویدن سنگ را می شناسند به عادت زشتم افتخار می دهم که هر دست نشسته ای نوازشم کند تا رحم هنوز باشد بخشندگی را می آموزم به لباسی که هرگز جیب هایش نبخشوده ست و کلاهی که هرگز سر و ته نیافتاده ست و می خورم از کاغذ های ساندویچی که برایم لطف می کنند و شاید هم ایثار می خورم و نگاه می کنم که نیش های زهر دارشان لحضه ای انگار خویش را نیش می زنند وا پس می افتند آن وقت که می غرم از جا پرتاب می شوند و با لنگه لنگه لکنت زده وحشت به من زخم دشت از گربه ها می آموزم که قناعت کنم تنهایی را با سطل زباله با نایلونهای سیاه و گاه رو پیاده های ساکت و راکد وباز می آموزانم که پلشتی مال شماست از گربه ها می آموزم که بو بکشم جای جای لرزه های اندام را وبه غریبه مرز حرمت را نشانی بدهم از گربه ها می آموزم که به شهر فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که به آدم فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که فقط زندگی را فقط غارت کنم از بودن از گربه ها می آموزم که به سگ ها باج دهم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو از گربه ها می آموزم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو ....... و چنین شعر بنویسم که فقط سگ باشد ره آ 87218 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
عذر می خواهم که آدمم همانند شما عذر می خواهم که نفهمم و نفهم آفریده شدم عذر می خواهم که آمدم و ماندم هنوز عذر می خواهم که می نویسم و شما نمی خوانید عذر می خواهم که نمی دانم کلمه حرمت دارد و ننویسم جز برای خدای نوشتن ونخراشم با قلم و حک نکنم زبانم را عذر می خواهم که صدایم بلند است و حرف می زنم از چیزی که برای شما حقیقت ندارد عذر می خواهم که می ترسانمتان و شکلک در می آورم برایتان همانند شیطان عذر می خواهم من کودنم و شما عاقل عذر می خواهم که جاهل شدم به دست خودم عذر می خواهم از اینکه هستم و پستم عذر می خواهم که مرگ آمد من گرفتارش شدم و پیامبر شدم عذر می خواهم که خدایی هست و نمازی هست عذر می خواهم که دین هست عذر می خواهم که نمازهایم بی رکعت است عذر می خواهم مسلمانم مسیحی ام کلیمی ام وبه بودیسم عشق می ورزم در عین حال کافرم و به کفر هم ایمان ندارم و هیچ چیز همه چیز است و همه چیز هیچ چیز عذر می خواهم که یادم ندادند چگونه برای احساس خودنمایی کنم و بدزدم مخ هنوز نشسته ی دختران حراجی ها را عذر می خواهم که سکوت واجب است و شلوغی بالغ گدایی حلال عذر می خواهم که مثل شما نمی خورم و نمی کنم و نمی اندیشم عذر می خواهم که تا21 سالگی نمی دانستم که مرد فرو می رود در زن تا من شوم از این ادرار شهوت عذر می خواهم پشکل وار افتادم از جایی که حفره ی اخراج است عذر می خواهم که گناهکارم عذر می خواهم غلط کردم خوردم که از شما بد گفتم شما مردمان و بازغلط کردم اگر گفتم خدا بی تقصیر است غلط کردم آدامس چسبیده به تورفتگی های عمیق مغز را فقط با خود مغز می توان متلاشی کرد. ره آ 87217
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
![]() شلیک کن تپانچه ها برای خود آزاری آفریده شدند مگر آنکه دیگر آزاری میل داشته باشد شلیک کن شقیقه ی احساس را هدف بگیر درست به جایی بزن که بودن را عرضه می کند هستن را خود آزاری آگاهانه شکنجه دادن بودن است زود باش تا کسی نیامده و تپانچه صاحب پیدا نکرده من پول خرید حتی یک فشنگ را هم ندارم زخمی نکن از چرخ ها بیزارم از تخت بیمارستان متنفرم از پرستار و پزشک قد تمام درندگان وحشی دنیا می ترسم تشنج را وام می گیرمت جزام خشک وترت را با تمام ورم های تاول زده از پینه های چرک بسته ات یک جا همه را به جان می خرم فقط شلیک کن به چشمانم جایی که دیدن را هرگز دیگر نبیند به گوشهایم اصوات را در سکوت گم کنم به دماغم تا بوی صورتی زمین را با خود به گور نبرم به دهانم که از گفتن ها پرهیز را یاد نگرفت به دستانم به پاهایم به همه جا یم تا نفس از دم و باز دم این جسد از دیدنش شنیدنش بوئیدنش گفتنش رفتن و آمدنش همانند الکتریسته ی کهکشانی نور بگریزد افسوس که تپانچه خود کشی کرد افسوس ر ه آ 87210 |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
دور دستها را خیره خیره چشم خیزمی گرفت برای دیدن و نگران می نگریست آنچه را که به عمر ندیده است ترس د ر حقیقت محض و اضطراب دلداری می داد پوچی را خلوت از جان می گریست شلوغی در دم هرلحظه جا ن نمی داد و می پلاسید زشتی در زیبایی زیبایی در زشتی خدا نعره می زد پاره می کرد حنجره را جیغ وهم هیجان روح پشت جسم سنگر گرفته بود هوا خنده گریه می کرد معجزه ها آشفته می پراکندند ظلم به ظالم خنجر می زد نیکی به نیک تباهی شعر زندگی می سرود فلسفه دماغ فیلسوف را می شکست تاریخ قرن ها را سر می زد هنربه خیال خیانت می کرد عدد خون زمان را می مکید کلمه قیام می کرد درمکان آتش آب را خاموش می کرد خاک باد را مسخره و مرگ یک به یک می آمرزیدشان و هیچ کس نمی دانست منجی همان مرگ است ر ه آ8729 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
![]() ![]() ![]() ![]() سنگین ترین سبک ها به مقدار خلاصه می شوند برایم ترسم بنویسم و طلسم شوم به ندیدن چه کسی باور می کند مهم نیست مهم نیست که دختر همسایه که برای خاله بازی زنگ خانه ی ما را می زند خاله ای که دق مزگی می زند حواسش هنوز منتظر می مانم تا تک نواده ی امکان ایمان بیاوردم می دانم و بودن محکومیت من است در دادگاه خانواده زندگی هئیت منصفه زندگی وکیل زندگی قاضی زندگی میزان زندگی دستور گرامر هستی در مکالمه فقط زبان دارد مجددا می نویسم ومی برم خودم را و تو شاهد هستی تک تک ضربه های آقای اره را که تفریح می کند مرا متلاشی شدن و سمباده زدن این تمام ارزش بودن جدال سختی ست با هیچ پره ی زندگی به بالم می گیرد آنگاه پریدن می افتد با سر به زمین می خورد ضربه مغزی کما و تناسخ مجدد در تنی دیگر تکثیر از قاچ قاچ رسوب شده ی اجدادی که با بشکه تجلی دوباره یافتند اشتباه نکردم که بزرگترین هنرمند دنیا منم بی خیال می شوید آیا تنگ نظران حتی نوشته های هله هوله بارم شما مشکل دارید به بیمارستان نروید به خاک مراجعه کنید شاید هم به مادرتان جایی تکه ی شما افتاده است های شما که حوصله را برای عنترها نگاهداری می کنید شپش خوش خوراکترین غذای شماست الافی خود را به تقصیر دیگران منگنه می کنید لوس ترین ها را عشوه معتاد کرده است خماری تنها معلم خوبم بود که ارزش ها را بیرون از کلاس برایم تشریح کرد به خواب که نبرد همه جا حضور دارد حتی درمعصوم وار ترین خلوت هایت به خواب منگ استاد نابغی ایست و وهم همسرش نیز عجله کن به خواب به خواب به خواب ره آ8729 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
![]() حکمت زندگی فلسفه ی فربه پرنوی اخاذی اساسی احساسی پرنوی نوبه نو نوشده هرلحظه هر زمان وبال گردن شکسته ی انس آستین ها را تا سر بالا و شکم ها را تا سر پایین فرصت کپک زده ی زندگی همین حالا به پایان رسیده است بر بزن از جناح همیشه بی جناح شنبه پیشواز می رود شماره ها را پس وازیم پرنوی تمام اعیار پر پر می شود پراز بی پری پر مقدمه پیش از مقدمه احساس قبل از احساس زندگی در زندگی پر می شوند و همچنان پر پروار از پرنو ی خیس عرق کرده تنبل چسبیده از ترشح بزاق پیر زن خرفت زندگی که در چند صد میلیاردمین زاد روز زندگی اش هنوز حامله ست و هنوز باکره لیاقت هدر دادن زمان کار ساده ایست عقل مجرد از هر چیزی مثال خوبیست تخلیه چاه شرح وتفسیر و سوال قصه تاویل و تدبیر رجال سوء ظن ابهام سرگیجه ها اعدام حقایق بخت همیشه باز اندیشه ی آدمی به کسره میرود هرگاه ضمه ی ذهنش به فتحه بی آزار و رقیبش شک کرد بالا بودیم هیچ پایین افتادیم هیچ قصه ی ما راست بود یا دروغ بود؟ پرنوی ما هرگز به سر نمی رسد هرگز ره آ 8728 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
![]() جمع می کنم تفریق می کنم ضرب می کنم تقسیم می کنم نمی شود سکسکه افتادم همه را در سکس لغت چرب و نرم بر سر زبان بلوغ زده هایم به هوس می افتد انسان درد را لذت بخشد لذت بستن دار به نفس شمار خود بازی خود رازی و خود سازی اندیشه ی بکر وسوسه می کند هرکسی را که دمی لختی خویش را هم برنجاند وبترساند باکرگی تن خویشتن را ای قفس نفس نفس دقیقه ها ز روی نمی رود هوس هوس به تو از خاطره ها می کشد در ذهن قواره ها و تو تشبیح می کنی در آمده بر آمده سرآمده آنچه تر آمده اتو می کند دلم زمان را و تهی از هر لکاته ای می شوم بهانه ها گاهی ترکیب احساسات را به هم می ریزند و سکس این بهانه ی عزیز خداوندگار اول و آخر زمین غایت می دهد آنچه را که هست علوم پرهیز کار می توان نشست و هل داد سایه ها را به اعما ق حجمه ها ی دالان صورتی ذهن بزه و شلاق فاحشگان را می خوریم برای لیسیدن زندگی مکیدن زن انباشته های صورتک ها برای زندگی و تفسیر صحیح مکان به زمان برای تو برای زندگی سکس میش نیست خود گرگ است سکس می تند می برد می تپد هر جا که جهان حضور دارد محصولات خدا به سکس آزینند و و جز سکس و رنج و زندگی چیز دیگری نیست همه را کشف کردم همه را می دانم که اگر فکری هست خوانده ی تجاوز است برعلیه سبزه های بی سرپرست پار کها برعلیه پرپرنده ها برعلیه صندلی ها برعلیه علیه ......... و سکس نخوابیدهست قرنهاست گمان می کنم بیداری برای نخوابیدن لا لا یی می دهد و فقط من و تو می خوابیم رها8724 |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
الف های متنم رفتند و هر بار که رفتند هه را جا گذاشتند هه ی بدون آ بسیار سخت ناممکن می شود ممکن ومن می کشم بدون آ هه را این فلاکت را آگاهی ده اگر دیدی سر راه آ را مرگ درود می رساند به آ مرگا که مرگم داد وباد الهه ی آ آقای آ قربان عزیزم در جستجوی توست به تو محتاجم هه را اجابت کن که مرگم درد مرد آ آسان پی لغت ها نمی رود آ نماد خدایگان حرف هاست به آ سوگند که سوگند که سوگند که سوگوارآخرین آ مرگ است بی پناه بی رمق بی بی های بی آ نمایان خویشت را وقت تنگ است نمایان خویشت را هیچ حرفی حریفت نیست نمایان ای آ رها8723 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
ع
ش ق و هدایت کردیم شما را به عجز و ناتوانی در عشق برده می شوید در نهایت ارتزاق به زور هوس شکم شهوت عشق در مدار بلندیها فلسفه را داد زد و ریاضی متهم شد به زوجیت مفرد وبی انتهایی فقط یک کلمه و علوم سر تعظیم کردند جز هنر که هنوز نفرین می شود و طلسم آیه نازل شد "و نهراسید از این مکعب سه گوش" که بهر راحتی شما نازل کردیم و سینه ها به سینه ها نقل می کردند: اگر راه به جانب ما کج می کنید بدانید که من نیز از همین فتنه به دام افتادم حال همه دچاریم این عشق خود کد خدایی دارد و فقط بشر گرفتار نیست که آسمان و زمین کهکشان ها سیارات و کرات همه در جستجوی صنعت عشقند رها8721 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چندیست
بندیست که خواهم دیوار خراشی کنم و خراشیدگی |
| پیوندهای روزانه |
|
rospina آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
پیامبر مرگ کافه سپید و سیاه انجمن ادبی و هنری کافه سپید و سیاه سید علی صالحی رضا صدیق یغما گلرویی اتحادیه زیر زمینی گرافیک اندیشه نوین ایران ezgana امیر ادهم |
|
RSS
|