![]() |
![]() |
|
| art works & words |
|
قفل شده
دک شده بی گناه بغضی که حک شده بی گناه عمری که سگ شده اشک بی محور گریه ام نمی گیرد باور اجالتی ملتفتی گاف رده یا ها طلسم است بسته است های مرگ های به گاف تو دخیل بسته ام دیه ی فسرده دلی که به چشم رحم نکرد و ساکت وجدان را تسکین ترکیدگی زخم ها هم نبود کسی خشک سالی چشمان هیشمه گودخون افتاده ام خشکی گریه میکنم سد کرده است تاول کویر رود افسانه ای خروشانی را که روزگاری گریه پرت می کرد مهار این سیلاب چگونه مهیا شد گودخون سد ره آ 138742 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
گم شو
خون در خفه به دستان خودم گریبانت را خواهم از هم شکافت گمخون به درک واصل شو متکدی عشوه های توست زمین و من می کوبمت می درمت به گیسوان همیشه خیست چنگ انداخته و دراز کش در خیابان هستی چون فاحشه ی مالنا درک تو کو در حالم خوش نیست نه خوشم که پندارم رجز موءجز خوانیست چاووش خوانی مرگ ابتکار من است و حواله دادمت زندگی به خود زندگی که از پریشی به پریشی گرایی من صد غریبه منادی صدایی غریبه ام می شنوی اما محل نمی دهی گرگها آواز می خوانند او او او عقل موش ها فقط برای سوراخ ها می تپد من صد غریبه غریبه ام گوش ها تان را بگیرید پس خوف لرزه های زن دگی رعشه گاه ابدی ما شدست به کلامی آغشته شدیم پهناور پهن این کلام پسخوفلرزن منشی بد قواره اش جار نزد فاحشگی بی چاره ست از گمنامی نفرین شدم به اجاق گاز فر دار دوشیزه رستگار با شمعدانی های دودکشیده وار و دامن همیشه راز دارش پنهان پتیاره گی هایش آهسته آهسته بد گمانی رسوخ کرد و لا لم کرد ای ملال رام نشدم فقط به سیس گفتنش سیس س س س س س س س سیر شدم ر ه آ 87316 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
نمی خواهم همه چیز را بدادنم
بدانم گور پوفی یوبوست نیچه که چه گواراست فرآیند تف سر بالای هاپو فروید سرنوشت زاویه ی کج دار بین دیوث خاطرات چخ پوف قصه ی کفر پز فران سه بازک های مجازی هندل کپل مستر های پسته خور کوچ مارکو چلوخروشت عطر مگس های عینک کلفت پوتف چخه مارمگسکف سیس عدم مقایسه نخوانده معادله چرند و پند صحیفه ی قلم دندان شکسته های مجادله پسند سیمجدل بالای منبری نشستم محکم هه لبیک یا اشهد لعن علی عدوک یا موت ری موو منحکملبیک الموت ... ره آ 8732 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
این کوچه ها
خیابان ها مسافر پرستند نه پناهنده می گیرند و نه پناه گاه می شوند فقط از دار دنیا میله های بلند دارد شهربند نکند صندلی ها جوان شده اند نکند خانه ها گرم شده اند نکند که خدا مرده ست که هر پیر چیزی زباله ست مدرنیته ی سنت درد ی می کشم که معنی ندارد جایی ندارد برای باز شدن ترکیدن انفجارها ی بزرگ مرهون فرماند گان بزرگ روسپی روح بزک غم گریه شده بغض محتوای شکل شده غمبزک خائنم اگر دیر بگویم که جهان مطب درد که به درد درد غم هم نخورد فاجعه از قلم افتاد سوالم... گسل درد غم مادردارد؟ ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
نزیکتر
نزدیکتر آنقدر که عدسی کور شود از این همه بینایی بکر از گوش مثلثی ها تا اقتباس عمیق شنیدن در سرسماورترین سر سام های عالم نگاه به کودک صدای خش خش بید و امید از گربه ها یاد گرفتم که عیادت کنم عبادت کنم تک تک خانه ها را صله رحم کنم مادر بزرگ های تنها را و وحشی کنم موشهایی را که فقط جویدن سنگ را می شناسند به عادت زشتم افتخار می دهم که هر دست نشسته ای نوازشم کند تا رحم هنوز باشد بخشندگی را می آموزم به لباسی که هرگز جیب هایش نبخشوده ست و کلاهی که هرگز سر و ته نیافتاده ست و می خورم از کاغذ های ساندویچی که برایم لطف می کنند و شاید هم ایثار می خورم و نگاه می کنم که نیش های زهر دارشان لحضه ای انگار خویش را نیش می زنند وا پس می افتند آن وقت که می غرم از جا پرتاب می شوند و با لنگه لنگه لکنت زده وحشت به من زخم دشت از گربه ها می آموزم که قناعت کنم تنهایی را با سطل زباله با نایلونهای سیاه و گاه رو پیاده های ساکت و راکد وباز می آموزانم که پلشتی مال شماست از گربه ها می آموزم که بو بکشم جای جای لرزه های اندام را وبه غریبه مرز حرمت را نشانی بدهم از گربه ها می آموزم که به شهر فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که به آدم فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که فقط زندگی را فقط غارت کنم از بودن از گربه ها می آموزم که به سگ ها باج دهم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو از گربه ها می آموزم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو ....... و چنین شعر بنویسم که فقط سگ باشد ره آ 87218 ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
نزیکتر
نزدیکتر آنقدر که عدسی کور شود از این همه بینایی بکر از گوش مثلثی ها تا اقتباس عمیق شنیدن در سرسماورترین سر سام های عالم نگاه به کودک صدای خش خش بید و امید از گربه ها یاد گرفتم که عیادت کنم عبادت کنم تک تک خانه ها را صله رحم کنم مادر بزرگ های تنها را و وحشی کنم موشهایی را که فقط جویدن سنگ را می شناسند به عادت زشتم افتخار می دهم که هر دست نشسته ای نوازشم کند تا رحم هنوز باشد بخشندگی را می آموزم به لباسی که هرگز جیب هایش نبخشوده ست و کلاهی که هرگز سر و ته نیافتاده ست و می خورم از کاغذ های ساندویچی که برایم لطف می کنند و شاید هم ایثار می خورم و نگاه می کنم که نیش های زهر دارشان لحضه ای انگار خویش را نیش می زنند وا پس می افتند آن وقت که می غرم از جا پرتاب می شوند و با لنگه لنگه لکنت زده وحشت به من زخم دشت از گربه ها می آموزم که قناعت کنم تنهایی را با سطل زباله با نایلونهای سیاه و گاه رو پیاده های ساکت و راکد وباز می آموزانم که پلشتی مال شماست از گربه ها می آموزم که بو بکشم جای جای لرزه های اندام را وبه غریبه مرز حرمت را نشانی بدهم از گربه ها می آموزم که به شهر فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که به آدم فقط عادت کنم از گربه ها می آموزم که فقط زندگی را فقط غارت کنم از بودن از گربه ها می آموزم که به سگ ها باج دهم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو از گربه ها می آموزم که فقط سگ باشم و بس هاپ هاپیو هاپ هاپیو ....... و چنین شعر بنویسم که فقط سگ باشد ره آ 87218 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
عذر می خواهم که آدمم همانند شما عذر می خواهم که نفهمم و نفهم آفریده شدم عذر می خواهم که آمدم و ماندم هنوز عذر می خواهم که می نویسم و شما نمی خوانید عذر می خواهم که نمی دانم کلمه حرمت دارد و ننویسم جز برای خدای نوشتن ونخراشم با قلم و حک نکنم زبانم را عذر می خواهم که صدایم بلند است و حرف می زنم از چیزی که برای شما حقیقت ندارد عذر می خواهم که می ترسانمتان و شکلک در می آورم برایتان همانند شیطان عذر می خواهم من کودنم و شما عاقل عذر می خواهم که جاهل شدم به دست خودم عذر می خواهم از اینکه هستم و پستم عذر می خواهم که مرگ آمد من گرفتارش شدم و پیامبر شدم عذر می خواهم که خدایی هست و نمازی هست عذر می خواهم که دین هست عذر می خواهم که نمازهایم بی رکعت است عذر می خواهم مسلمانم مسیحی ام کلیمی ام وبه بودیسم عشق می ورزم در عین حال کافرم و به کفر هم ایمان ندارم و هیچ چیز همه چیز است و همه چیز هیچ چیز عذر می خواهم که یادم ندادند چگونه برای احساس خودنمایی کنم و بدزدم مخ هنوز نشسته ی دختران حراجی ها را عذر می خواهم که سکوت واجب است و شلوغی بالغ گدایی حلال عذر می خواهم که مثل شما نمی خورم و نمی کنم و نمی اندیشم عذر می خواهم که تا21 سالگی نمی دانستم که مرد فرو می رود در زن تا من شوم از این ادرار شهوت عذر می خواهم پشکل وار افتادم از جایی که حفره ی اخراج است عذر می خواهم که گناهکارم عذر می خواهم غلط کردم خوردم که از شما بد گفتم شما مردمان و بازغلط کردم اگر گفتم خدا بی تقصیر است غلط کردم آدامس چسبیده به تورفتگی های عمیق مغز را فقط با خود مغز می توان متلاشی کرد. ره آ 87217
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
تف بر روز تفتیش
تف تف بر این تفریح تف که تو غنیمت می گیری فقرم را برای روز مبادا تف که میبینی و میگیری دستم را به بالا و لگد می کنی اسید می پاشی و می شود صورتم شبیه به عورتم کار تو از زندانبانهای وحشی پارکها وخیابانها که در پی هر ناموس خطر متوجه می شوند و مرسدس بنز می خرند سرسره گشت به جای خرپر در به در گشت ............... وحشیانه تر است ترمز کن و استتار که سگهای امنیت بیدارند و تا بیخ مسلحند به دندان های منفجره ............. تف به تو که آب می ریزی و آب روزی می شود به جان بدون نان و هی هفت تیر تف پاک بی بخار و سرد های با توام چرا تیرهایت رمقی ندارند ولی باز ببین تف ناپاکی کجا ریخته می شود تا به بول خود از نجاست پاکش کنی بعد مرا هم بکش و هی تپه ی همیشه بلند و سرازیری خاطرم نیست که از کدامین قسمت ناهمواری هایت بالا رفتم و پرت شدم بزهکارم کردی با دست بندهایت که فرار کردم مثل قوچ وحشی کوچ کردم و باز افتادم به دام دام کامندگی و هنوز صدای ناله های تک سلول انفرادی ام را می شنوم که به جای من ندبه می کند مرگ را چه بسا با گیوتین و حال موافقم با سری تراشیده و ریشی بلند و ردایی بسته به زیر شکم صلیبم کنند به گداخته ترین به علاوه من می دانم در این قحطی احتکار هم این بار کار تو بود نه آن گماشته ی شاه شهر گشتی ها زندانگی خلط برتو بلد غلط زندگی رها87128 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 3:58 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
شمایی که شمایید و زندگی شما همه بازیگر احساسید گنجشگکای بی کارید جیک وجیک بعد پر اشی مشی هم نمی شوید شما هرزه های بخت شما نیزه های سخت پدافند علوم زمینی در برابر علوم ورا به افق سایه هاتان دمر خوابیده عمود تناسل همیشه آماده است قطر تو خالی تزریق تکثیر و جسم هاتان پلاسیده شما تاراج یک شبه ی شهوت شولای شب فروشی مکاره می مکید سر زانوهای همدیگر را تا سیر شوید از نئشه ی صبر وجدان و چون که می دانید نسلها به شما واجبند تا می توانید بطری های ترشح کرده را تا می توانید در هم درون وبرون مگر نیست که سلام به سلامت نوش و رو می پوشید وسعت زنجیرهای به هم کینه شده پی دو ساعتی تفریح گلادیاتور می شوید وحشی تر از وحشی به توله کوتوله های خود هم رحم نمی کنید سربازها خسته اند کشور گشایی بس است تانکرهای حقوق بشر تانک به خورد استخوانی ها می دهند و شما بسازید هرگاه حال می کنید بشری برای محشربازی رها 87127 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
میگه میرم
آخرش در میرم ازاین جا به اونجا میگه میرم به سربازی باره کارت ورود به خروج میگه میرم مهم نیست تقدیر اینه غمم نیست میخوام دنیا رو نقاشی کنم مجسمه ساز بشم گیتارمو بندازم رو دوش موسیقی خوب سوا کنم دوزیست تورزیست دست جی افمو بگیرم ببوسمش بنازمش همونجا جا تو خیابون توی پارک توی اتوبوس ریلکس ایسم آخه چارش همینه باید از اینجا برم ویزا دستم بگیرم اینجا هدر میرم فرار تن ها پوزیسم میخوام دوبی برم کنسرت ابی نه داریوش نه گوگوش روسریمو بردارمو داد بزنم برقصمو برقصونم بابا دیجی زیسم میخوام برم دهلی نو گاو بودا رو بو کنم و بالیوود کمی هم سبزه بشم قاطی اونا بشم صاحب ویجی ایسم میخوام برم رم کالج نقاشی رافائل که نه میکل آنجلو نه نه خود خدا بشم سان داوینچی خیزم لوور تو پاریس با مونا و ریضا مونالیزا همین ریز وپیزا یه کم فرآن سگ بشم دی پورت لوماسی دردم اینه توکافه هاش کاباره هاش فقط همین بگم گیلاسو با شیشش قورت بدم ندبدیدیسم انگ تک در تو آلیسم ایونی ایرانی در ولایت من اینجا به قول مصور کارتون پرس پولیس آدمایی که زندگی می کنن همه خرنو اونایی که میرن آدمنو اینه دست آخر مانیفست اول و آخر یه ایرونی کالچر پرست 87123 رها |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
زمان
کودکی را از تو نمی خواهم پیری را به من بسپار عاشیقم کن عاشیق عاشق موهای سپیدم ابروان پر پشت لنگر انداخته نیم خشکی صورت و نیم اقیانوس سپید چشم عاشق هرزگی های پیری ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط اصغر خوش خلق (رها) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چندیست
بندیست که خواهم دیوار خراشی کنم و خراشیدگی |
| پیوندهای روزانه |
|
rospina آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
پیامبر مرگ کافه سپید و سیاه انجمن ادبی و هنری کافه سپید و سیاه سید علی صالحی رضا صدیق یغما گلرویی اتحادیه زیر زمینی گرافیک اندیشه نوین ایران ezgana امیر ادهم |
|
RSS
|