تبليغاتX
قطعه ی مرگ _ بلوک رهایی _ شماره ی هنر - و هیچ کس نمی دانست منجی همان مرگ است
art works & words
 






 

 
دور دستها را خیره خیره
چشم خیزمی گرفت برای دیدن
و نگران
می نگریست
آنچه را که به عمر ندیده است
ترس د ر حقیقت محض
و اضطراب دلداری می داد پوچی را

خلوت از جان می گریست
شلوغی در دم
هرلحظه جا ن نمی داد
و می پلاسید زشتی در زیبایی
زیبایی در زشتی

خدا نعره می زد
پاره می کرد حنجره را
جیغ
وهم هیجان

روح پشت جسم سنگر گرفته بود
هوا خنده گریه می کرد
معجزه ها آشفته می پراکندند
ظلم به ظالم خنجر می زد
نیکی به نیک

تباهی شعر زندگی می سرود
فلسفه دماغ فیلسوف را می شکست
تاریخ قرن ها را سر می زد
هنربه خیال خیانت می کرد

عدد خون زمان را می مکید
کلمه قیام می کرد درمکان

آتش
آب را خاموش می کرد
خاک
باد را مسخره

و مرگ
یک به یک می آمرزیدشان
و هیچ کس نمی دانست منجی همان مرگ است


ر ه آ8729
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط اصغر خوش خلق (رها) |